به گزارش سراج24، هم خودش فرزند شهید است و هم همسرش؛ آرامش صدایش تمرکزم را برای گفت وگو و ضبط خاطراتش دوچندان می کند. مهم ترین نکته ای که از شخصیتش در طول مصاحبه چشم نوازی می کند، صبوری و اطاعت پذیری است که در مقابل سرنوشتش دارد؛ گاهی در میان حرف ها چشمه ی اشکش می جوشد و گاهی صلابت کلامش توجهت را به ایمانی که به راه پدرش دارد معطوف می کند. خودش را فرزند شهید نمی بیند و تاکید دارد که هنوز بدهکار مردم و انقلاب است. "بانو صدیقه" فرزند یک شهید انقلاب است. دختر مردی که در پاسخ به ندای امام راحل در مسیر عدالتخواهی به شهادت رسید مردی که خودش یک مجتهد و مربی اخلاق بود و قریب 6 هزار حدیث از حفظ داشت. در متن زیر حرف های دختر شهید محمدصادق امانی با طنینی ها را بخوانید.
* خانم امانی لطفا کمی از خودتان برایمان بگویید.
من صدیقه امانی، فرزند شهید محمد صادق هستم و در سال 1343 به دنیا آمدم و در زمان شهادت پدر هنوز یکساله نشده بودم. کارشناس ارشد مطالعات زنان هستم که در حال حاضر شغل اصلیم خانه داری است.
* فرزند هم دارید؟
بله، چهار فرزند دارم که همه مراحل رشد را پشت سر گذاشته اند.

اصلی ترین دغدغه ام همسر و خانواده ام است
* در حوزه زنان هم فعالیت دارید؟
سال های گذشته فعالیت های زیادی در این رابطه داشتم. چندین سال با حوزه دانشجویی حزب مؤتلفه همکاری می کردم و در سال 1375 با گروهی از دوستان، شاخه زنان هیئت های مؤتلفه را راه اندازی کردیم و من هم فعال بودم. اما در حال حاضر چون اصلی ترین دغدغه ام مربوط به همسر و خانواده است ترجیج می دهم در خانه فعال باشم.
* خواهر و برادر هم دارید؟
یک برادر به نام محمد قاسم دارم که از خودم دوسال بزرگ تر است. همان نوجوانی که در زمان ورود امام به بهشت زهرا به عنواننماینده خانوادههای شهدای انقلاب اسلامی با مقالهای پرشور به ایشان خیر مقدم گفت.

محمد قاسم امانی فرزند شهید محمدصادق امانی
بصیرت پدر برایم ستودنی بود
* پدرتان چطور انسانی بودند، چه فعالیت هایی انجام می دادند؟
پدرم آخرین فرزند یک خانواده پرجمعیت بود اما به علت شخصیت خاص و اعتقاد محکمی که در عمل هم نمود داشت، ازاحترام ویژه ای برخوردار بود. ایشان علاوه بر اینکه خودشان مقید به آداب دینی بوده و برنامه های خودسازی داشت، به اطرافیان به خصوص نوجوانان و جوانان برای هدایت در مسیر اسلام، در قالب جلسات مذهبی و اردوهای آموزشی-تفریحی کمک می کرد. در افق دیدخودش جامعه اسلامی را ترسیم کرده و برای تحقق آن تلاش می کرد.
* از چه زمانی عضو موتلفه شدند؟
ایشان خودشان جزو بنیانگذاران هیئت های مؤتلفه و در شاخه نظامی آن فعال بود. در یکی از جلساتی که با همفکرانش در منزل امام داشت، از میان فرمایشات امام به این نتیجه می رسند که فعالیت هایشان را انسجام داده و هیئت های مؤتلفه را راه اندازی کنند. پس از آن هم به صورت مداوم دربرنامه های خرد و کلان با امام مشورت می کردند. بصیرت پدرم همیشه برایم ستودنی است به خصوص زمانی که امام خمینی (ره) در اعتراض به لایحه کاپیتولاسیون، در اعلامیه ای می گویند :«به والله مسلمان نیست کسی که فریاد نزند»، پدر و همفکرانش می گویند در حال حاضر بهترین فریادی که در این زمان می توانند بزنند، مبارزه مسلحانه است و معتقد بودند که با شلیک گلوله باید این فریاد را بزنند و به امامشان لبیک بگویند.
* وضعیت خانوادگی شما در دوران پیروزی انقلاب چطور بود؟ از لحاظ مالی، اعتقادی و مذهبی، سیاسی و...
یکی از عموهایم به نام هاشم امانی به خاطر قضیه ترور منصور از سوی حکومت دستگیر شده بود و از طرف مادری هم، شهید لاجوردی دایی من است که به خاطر مبارزات، زندانی حکومت بود و بخش عمده کودکی و نوجوانی من با مبارزات علیه طاغوت گره خورده بود و همراه برادرم از هر فرصتی برای اینکار استفاده می کردیم. از لحاظ مالی هم یک خانواده متوسط بودیم که دستمان به دهنمان می رسید.
خاطره ای شیرینی از ملاقات با شهید لاجوردی
* آیا از کودکی خاطره جالب و خاصی از پدر دارید؟
در زمان شهادت پدر، نه ماهه بودم و درکی از حضورشان نداشتم اما مادر و اطرافیان از ایشان برایم گفته اند. خاطره ای از پدر ندارم اما برای کسی که پدر ندارد، شاخص ترین فرد در زندگی عمو و دایی هستند؛ یک از خاطره های ما در آن روزها رفتن به زندان و ملاقات با این عزیزان بود. به یاد دارم در عید نوروز یکی از سال های کودکی برای ملاقات حضوری با دایی، به همراه خانواده به زندان رفتیم. مادرم و خانم شهید لاجوردی غذا و خوراکی هایی را آماده کرده بودند و ما با شور و شعف زیادی برای دیدار دایی منتظر بودیم. اما با رسیدن به زندان، نظامیان خواستار بازگشت خانواده ها شدند و گفتند که امروز ملاقات حضوری نداریم. آن روز مادرم به این کار اعتراض کرد و گفت ما راه زیادی آمده ایم و برنامه ملاقات حضوری که اعلام کرده اید هم امروز بوده است و امکان ندارد که بدون دیدار زندانی ها بازگردیم؛ او حتی بقیه خانواده ها را هم مجاب کرد که به صورت دسته جمعی جلو برویم و به نظامیان برای ملاقات حضوری فشار بیاوریم. از آن طرف هم سربازان مسلح جلوی درب و نگهبانان مسلح در برجک های بالای زندان ما را زیرنظر داشتند. با این حال مادر گفت که ما آماده هر اتفاقی هستیم و این ها باید اجازه ملاقات بدهند، خلاصه اینکه راضی شدند تا ما با غذا و میوه و وسایلمان وارد زندان شویم. شهید لاجوردی هم در یکی از اتاق ها منتظر ما بود و به هر حال این دیدار صورت گرفتن . در همین حین شهید لاجوردی یک سیب برداشت و با دست به دو نیم تقسیم کرد تا به ما هم بدهد. من با همان لحن کودکانه ام بسیار شاد شدم و به او گفتم: «دایی جان عجب زوری دارید و قوی هستید». ایشان هم به من گفت: «قدرت را شما داشتید، که نظامیان را مجبور به ملاقات دادن کردید»

ایثارگرتر از همه شهدا...
* رابطه پدر باهم چگونه بود؟
بسیار عالی؛ مادرم سید هستند و این علاقه پدرم به ایشان را بیشتر می کرد. شاید فکر کنید که کسانی که به مبارزه می روند از خانواده هایشان بریده اند، اما این افراد در همه چیز الگو بودند و عشق و علاقه زیادی به خانواده داشتند. به خاطر همین علاقه هم جان خود را در طبق اخلاص می گذارند.
* مادرتان در قید حیات هستند؟
بله مادر طبق توصیه ای که پدرم در زندان به پسرعمویش- که از همراهان پدر در مبارزه بود- برای حمایت و سرپرستی از ما می کند، چندسال پس از شهادت پدر با این پسرعموی شوهرش ازدواج می کند؛ حالا هم ما به ایشان پدر می گوییم و بسیار دوستشان داریم. به عقیده من ایثارگرتر از همه شهدا، کسانی هستند که خانواده های آن ها را تحت سرپرستی و تکفل خود قرار می دهند و نمی گذارند بچه های شهدا طعم تنهایی بچشند. به اندازه پدرم دوستشان دارم و دلتنگی برای پدر را جلوی ایشان ابراز نمی کنم.
* آیا در کارهای منزل هم کمک می کردند؟
در آن زمان مرسوم نبود. فامیل ما هم همه با هم زندگی می کردند و اینطور بود که مردها در بیرون و زن ها در امور خانه کار کنند.
* از فعالیت های انقلابی پدر بگویید، از مبارزات چه دیدگاهی داشتند و آیا مشکلاتی در این مسیر برای شما هم ایجاد می شد؟
اعلامیه و سخنان امام را دقیقا می خواندند و برای عمل به آنان اهتمام داشتند. توجه ویژه ای به مسائل امنیتی داشتند، با ایند حال در بعضی از کتاب ها می بینم که می نویسند افرادی مانند پدرم از لحاظ امنیتی توجیه نبوده و مراقبت نداشته اند اما اینطور نبود و در واقع رعایت زیادی داشتند و مبارزان همدیگر را به صورت خوشه ای میشناختند. حتی شبکه هایشان را رژیم به سختی شناسایی می کرد. انقلابی ها نه تنها خودشان بلکه خانوادهایشان هم تحت تاثیر فعالیت هایشان قرار می گرفتند. حکومتی ها مادرم را با وجود اینکه یک کودک شیرخوار داشته است و خودش هم دچار بیماری سیاه سرفه بوده، برای تحت فشار قرار دادن پدر، دائماً به زندان می بردند. تفتیش و حضور ناگهانی ماموران در خانه باعث آزار و اذیت خانواده می شد و مادرم شرایط سختی را در آن دوران گذرانده بود.
* نظر پدرتان در مورد امام خمینی؟
عاشق بود و همیشه چشمش به زبان امام بود...
* نحوه شهادت پدرتان چگونه بود؟ اصلا چطور شد که برای اعدام انقلابی حسنعلی منصور تصمیم گرفتند؟
خیلی مقید بود که بحث ترورها خودمحور نباشد و حتما از علما اجازه بگیرند. ایشان رهبر شاخه نظامی مؤتله و طراح عملیات بدر در اجرای حکم الهی درباره حسنعلی منصور بود. پس از واقعه کشته شدن منصور، تحت تعقیب قرار گرفت و پس از ده روز دستگیر شد. به دنبال حکم دادگاه فرمایشی شاه به همراه همسنگران خود بخارایی، نیک نژاد، صفار هرندی در 26خردادماه سال 1344 به درجه رفیع شهادت نائل آمد.
پدرم ما را مانع راهش نمی دید؛ دقیقا مثل شهدای مدافع حرم
* دیدگاه پدرتان در مورد شهادت؟
یکی از نکات جالبی که ایمان و ارادت ما به پدر را بیشتر کرد، خاطره ای بود که مرحوم حاج آقا عسگر اولادی یک روز برای ما نقل کردند: «شب قبل از شهادتشان احساس کردم یک خواب بر من عارض شد و به آقای امانی گفتم تو که این راه را آمده ای و قرار است به شهادت برسی محمد قاسم و صدیقه را می خواهی چکار کنی؟ او هم با آرامش تمام گفت: من این ها را به خدا سپرده ام.» این داستان برای من و برادرم قوت قلبی است که پدرمان ما را مانع راه خودش نمی دیده است و من این نگرش را در خیلی از شهدا به خصوص شهدای مدافع حرف مشاهده می کنم. این شهدا می دانند که آخر راهشان چیست و خانواده هایشان را به خدا می سپارند. من این راه در زندگی ام حس می کنم در لحظه ازدواج و مراحل زندگیم این پشتبانی را حس می کنم. خدا را شکر می کنم که چنین پدری دارم.

بخشی از کتاب قطره ای از دریا، داستان واره ای از زندگانی شهید امانی
* آیا خوابی هم از پدر دیده اید؟
هرکس تقدیری دارد و حتی من هم که فقط شش ماه زیر سایه پدرم بودم هنوز حضورش را حس می کنم. شاید خوابی نبینم و حضور ملموسش را حس نکنم اما دعای خیرش همه جا همراه من است و حس می کنم خداوند زندگی من را به بهترین نحو نوشته است.
* شنیده ام که همسرتان هم فرزند شهید است؟
بله، همسرم هم دردآشنا هستند، هشت ماه پس از ازدواجم پدرشوهرم در ماجرای حزب جمهوری اسلامی به شهادت رسیدند و از شهدای 72تن هستند.
* بیاید به وضعیت فعلی کشور بپردازیم؛ به نظرتان وظیفه زن مسلمان امروزی برای دفاع از انقلاب چیست؟
نگاه به رهنمودهای مقام معظم رهبری و شناسایی وظیفه خود؛ خانم ها باید با بررسی فرمایشات رهبر آنچه را که می توانند خود عمل کنند و آنچه را که از عهده شان خارج است را به فرزندان و همسرشان منتقل کرده و با تشویق و زمینه سازی برای اجرای آن تلاش کنند. مثلا بحث اقتصاد مقاومتی یکی از مواردی است که زنان در عرصه اجتماعی قابلیت تاثیرگذاری دارند.

هیچ گاه حس نکردم که یک فرزند شهید هستم
* در مورد فیش های نجومی چه دیدگاهی دارید؟
ما فرزندان شهدا نقشی در شهادت پدرانمان نداشتیم که بخواهیم توقعی داشته باشیم.حتی من فکر می کنم که ما بدهکار مردم و انقلاب هستیم؛ ما می خواستیم در انقلاب پیشگام باشیم و نمی خواهیم سهم برداری کنیم. در بحث فیش های نجومی آنچه که مشهود است این است که ما خدا را در زندگی فراموش کرده ایم. یادمان رفته است که روزی قرار است محاسبه شویم و پاسخگوی اعمال باشیم.
من از اول زندگیم هیچ گاه حس نکردم که یک فرزند شهید هستم و محرومیت کشیده ام. همیشه به فکر فرزندان شهدای دیگر هستم و یاد فرزند شهدای ترور هسته ای و مدافعان حرم از ذهنم بیرون نمی رود. همیشه به این می اندیشم که پدر آن ها ادامه دهنده راه پدر من بوده اند و این بچه ها نیز به خاطر امنیت و آسایش من پدرشان را از دست داده اند.
* چه توصیه ای به مسئولان برای حفظ انقلاب دارید؟
خودمحور نباشند و همیشه زیر ولایت رهبر قرار بگیرند.
* حرف آخر....
آرمان های امام و شهدا را دوباره نگاه کنید، یادتان نرود که چه کسانی برای به ثمر رسیدن این انقلاب جان و خانواده را فدا کردند.
منبع:طنین یاس



